کامپیوتر Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387
...

چند روزی بود دیونگی اومده بود به سراغم

نگران نباشید٬ همه در سلامت کامل به سر می برن

دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387
سنگ صبور

کی گفته همیشه مامان و بابا سنگ صبورن؟؟

یه روز هم تو گوش کن...شاید تمرینی باشه واسه دوران مامان بابایی خودت

خودمونیم٬ تلخه ولی شیرین!!

دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387
آب بازی

از روزهایی بود که کاری واسه بیرون رفتن از خونه نداشتم!! از ساعت ۶ صبح هم بیدار بودم٬انگار یک ساعت ورزش کرده باشم و پر از انرژی...البته نه انرژی واسه کار خونه...چه جوری بگم...انرژی واسه خوشی...شاید هم وقتی آدم حوصله اش سر میره احساس می کنه پر از انرژیه ...پس انرژی کاذب!!

تا ساعت ۱۱ رو تخت بودم...غلت می خوردم...کتب می خوندم و رویا می بافتم...انرژی تخلیه نشد...

بالاخره ...تا چند وقت پیش برای سر کلاس نرفتن و دانشگاه نرفتن پی بهونه بودم و حالا بیکاری دلیلی برای شاید پناه بردن به اونجا...

نیم ساعتی تو راهروها و کلاس ها چرخیدم....اینجا کمی غریبه است؟؟ نه ...نگران نباش ...آشناست!!

خدای مهربون دو تا از بهترین دوستهام رو هم واسم هدیه آورد...وسط حیاط ...کنار حوض و فواره نشستیم...گاهی خنده ای و بیشتر درنگی و حسرتی....

حسرت برای روزهای رفته؟؟

زمانی بود که این حوض پر از آب از دست ما در امان نبود...یاد روزی افتادیم که مثل موش آبکشیده رفتیم سر کلاس اخلاق...تا مدتی حوض بدون آب موند ...<<حوض خوشگل ما رو ببخش که بدون آب گذاشتیمت٬ ولی بدون ما تو رو با آب زلالت دوست داریم ...تقصیر ما نبود که خالی شدی...شاید تقصیر چند تا آدم تنگ نظر بود...حلالمون کن>>

دیگه رمقی برامون نمونده...شاید هم رمقی واسمون نذاشتن....چی شد اون همه انرژی ...اون همه ذوق...اون همه خنده بی دلیل؟؟؟مقصر کیه؟؟ خودمون؟؟بچه بازی هامون؟؟ یعنی دیگه جرات آب بازی کردن و نداریم؟؟

شاید هم بزرگ شدیم و دیگه این کار ها زشته؟؟ شاید هم باید بفهمی دیگه آب بازی کردن ممنوع !!

 

-----------------------

پ.ن: می دونم خیلی گفتم شاید...ولی خوب شاید...

 

جمعه 30 فروردین ماه سال 1387
پنجشنبه دل انگیز

بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم اگه ما پنجشنبه ها رو نداشتیم به چه امیدی شنبه ها رو شروع می کردیم؟؟ 

 حالا که این و گفتم شاید فکر کنید زندگی پر غصه ای رو دارم پشت سرم می زارم ...  اینطوریا نیست!! از زندگیم راضی هستم و در واقع مشکلی ندارم! ولی یه اخلاقی دارم ٬ اینکه با غصه دیگرون من خیلی ناراحت میشم و خیلی بهش فکر می کنم و دوم اینکه من متولد ماه خردادم...خودتون که می دونید لحظه ای بین احساسات کاملا متفاوتش فاصله نیست! این و گفتم که یهو دلتون واسه این بشر نسوزه! 

و اما چراپنشنبه ها...پنجشنبه ها روزی هستش که از صبحش تا شب٬ من و آیدین٬ سعی می کنیم بهمون خوش بگذره٬ این خوش گذروندن ما یعنی با هم بودن٬  البته ممکنه این میون یه بحث کوچولو هم پیش بیاد ولی اون هم خوشه! و اینکه پنجشنبه ها با دوستهای خوبمون کلی شادیم

دیروز صبح رفتیم خرید..شهروند ...ولی انگاری شهروند و جارو کرده باشن...انبار گردانی!!؟؟ به هر حال خوردنی که می شد پیدا کرد..اونجا هوس کردم واسه ناهار پیتزا درست کنم...از اونجایی که آیدین ازسوسیس و کالباس متنفره گفت که توی پیتزا گوشت چرخکرده بریز یا لازانیا درست کن...من : دوست دارم سوسیس و کالباس بریزم!پیتزا!

 این و دارم به شما می گم : من هم اصلا میونه خوبی با سوسیس و کالباس ندارم ...و توی این ۴ سال دفعه اول بود که می خواستم از این جور چیزا بخرم! خیرسرم اصلا بلد نبودم!

من: آقا واسه پیتزا چه سوسیس کالباسی می برن ؟

آقا: سوسیس بلغاری و کالباس(یادم رفت چی گفت)!!

من: خوب دو تا سوسیس بدین ...یه ۴ برگ هم از همون کالباسا!

آقا: کالباس حداقل ۲۰۰ گرم باید باشه

من: خوب آقا وقتی فقط ۴ برگ لازم دارم چیکار کنم ؟

آقا: خوب نخورین !

من: چشم! حتما باید از شما اجازه بگیرم !

آقاه دید مثل اینکه یه خورده اضافی....خورده گفت: منظورم اینه که خوب ما کمتراز ۲۰۰ گرم نمی تونیم بدیم!

من هم گفتم: پس همینو بگین ! نه تعیین تکلیف واسه مردم!

و اماپیتزا...بدنشده بود ...ولی خوی چیکار کنیم سوسیس کالباس دوست نداریم...دفعه اول و آخرمون بود!

بعد ازظهر مثل همه بعد از ظهرهای پنجشنبه ای ...با دوستها جلوی سینما قرار داشتیم...ولی این دفعه ملیکا از سینما فرهنگ بلیط گرفته بود...من می دونستم خیلی ترافیک می شه ...ولی چاره چی بود! نمی شه به خاطره یه شلوغی دوست جون و رنجوند!

ساعت ۸ فیلم شروع می شد ولی نه ملیکا و مهدی رسیده بودن ..نه پوریا و سوگل..من وآیدین هم داشتیم جلوی سینما فیلم های پسردست فروش رو تماشا می کردیم!

بالاخره رسیدن با ۱۰ دقیقه تاخیر...

فیلم زن دوم ...واقعا فیلم قشنگی بود ...مخصوصا بازی محمد رضا فروتن ...بعد از سینما شوهرها!!! شوخی می کردن و می گفتن شما ها ( ما خانوم ها!) مهتاب هستین! یعنی زن دوم ما! من هم گفتم من با کمال میل حاضرم جای مهتاب باشم! یعنی کسی اینجوری عاشقم باشه و من عاشق اون!( آیدین یواشکی من و بوسید و گفت: می دونی که! من هم چشمکی زدم و گفتم: می دونم عشق من!)

و اما پروژه شام ! مامان آیدین چند شب پیش یه کتاب پیک تهران بهمون دادو گفت: شما ها که این همه بیرون می رین و دوست دارین هر دفعه یه رستوران جدید برین ٬ این کتاب و بزارید تو ماشینتون به دردتون می خوره!

ما هم یک ساعت تموم این کتاب و ورق زدیم و نهایتا رفتیم یه فست فودی که اسمش تو کتاب نبود ...ملیکا قبلا رفته بود و یه پیتزا واسه شوهر جونش از اونجا خریده بود و بعد مثل کتاب زده زیر بغلش و اومده بود بیرون...با وجود خرابکاری خودش ٬ صاحب فست فود یه پیتزای دیگه مجانی بهش داده بود! واسه همین ملیکا می گفت: آقاهه خیلی مهربونه حتما بریم اونجا!

وای چقدر شلوغ بود...سر میزهایی که فکر می کردیم داره غذاشون تموم می شه کمین می کردیم! ولی چند تاییش قبلا شکار شده بود!

سر یه میز۶ نفره وایستاده بودیم که با خالی شدنش یه دختر و پسر رفتن اونجا نشستن! ما هم کلی حرص خوردیم  که خیلی بی شعورن ٬جای ۶ نفرو ۲ نفر گرفتن! خلاصه کلی چشم غره رفتیم و اونها هم بهمون چشم غره رو پس دادن! کم کم احساس کردم که دختره خیلی خشن نگاهم می کنه!...وای! این که آشناست! خواهر یکی از بچه های دانشکده است! وقتی واسه نامزدیش اومده بود آرایشگاه من هم اونجا بودم! ولی اصلا فکر نمی کردم اینقدر بد سلیقه باشه (از نظر انتخاب همسر!!)

آخر شب هم با خاموش کردن چراغ های رستوران فهمیدیم که باید بیایم بیرون!( البته زمانی که ما نشسته بودیم دیگه کسی منتظر خالی شدن جا نبود واگرنه ما که بی شعور نیستیم!!)

اونقدر خندیده بودم که فکم درد گرفته بود...آخه ...طفلی از عادت در اومده بوده!

دوستهای خوبم ممنونتونم

 

 

سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387
...

معجزه خیلی نزدیکتر از اون چیزی بود که فکرشو می کردیم

پدر رفت...

 

 ------------------------------------------

پ.ن: اگه نمی دونید منظورم از معجزه چیه و پدر کیه!! لطفا پست قبلی رو بخونید