<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[من و حرفهای جوجه شده]]></title>
		<link>http://sookootez.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[کادو ۲]]></title>
					<link>http://sookootez.blogsky.com/1387/04/26/post-64/</link>
					<description><![CDATA[<P>در ادامه کادو دادن های من...<IMG alt="" hspace=0 src="http://www.pic4ever.com/images/rose.gif" align=baseline border=0></P>
<P>دیروز رفتم شهر کتاب٬&nbsp; چند تا کتاب و سی دی واسه دو تا بابا ها خریدم!!خودم که عاشق کتاب و سی دی هستم اون هم از نوع کادویش!!البته میدونم که اونها هم خیلی دوست دارن...بابای آیدین که عاشق کتاب خوندن تو بالکن و بابای خودم&nbsp;عاشق گوش دادن به تصنیف های زیبا...</P>
<P>کلی هم ظرافت به خرج دادم و کادو پیچشون&nbsp;کردم ...<IMG alt="" hspace=0 src="http://www.pic4ever.com/images/109.gif" align=baseline border=0></P>
<P>کتاب <STRONG>کافه پیانو</STRONG> رو هم خریدم٬ کادو دادم به آیدین و گفتم : روزت مبارک! این کتاب و دوست داشتم بخونم٬ کادوی توست ولی اول من می خونمش!!<IMG alt="" hspace=0 src="http://www.pic4ever.com/images/shy2.gif" align=baseline border=0></P>
<P>این روز رو به همه آقایون وبلاگ نویس و وبلاگ خون تبریک می گم</P>
<P>------------------------</P>
<P>پ.ن: اما خودمونیم٬اونجوری که روز&nbsp;زن همه جا هم همه بود٬ دیروز خبری نبود<IMG alt="" hspace=0 src="http://www.pic4ever.com/images/89.gif" align=baseline border=0>....(<IMG alt="" hspace=0 src="http://www.pic4ever.com/images/4chsmu1.gif" align=baseline border=0>)</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 18:44:28 GMT</pubDate>
					<comments>http://sookootez.blogsky.com/Comments.bs?PostID=64</comments>
          <guid>http://sookootez.blogsky.com/1387/04/26/post-64/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خسته]]></title>
					<link>http://sookootez.blogsky.com/1387/04/24/post-63/</link>
					<description><![CDATA[<P>خسته تر از اونم که بخوام درباره روزمرگی ها بنویسم و ذهنم اینقدر شلوغ پولوغه!! که توش چیز سالمی نمی شه پیدا کرد..همه چی شکسته...</P>
<P>دیروز فهمیدم شغل پرستاری ٬شغل انبیاء...نه نه !! شغل خود خداست!! قربونت خودت قبول زحمه کن!!</P>
<P>دیروز فهمیدم که هیچگونه صبری درمن نیست و بد اخلاق ترین موجود روی زمینم...</P>
<P>دیروز فهمیدم که ...البته به یقین رسیدم که همین دنیا خودخود آخرته...جهنم همین جاست...</P>
<P>الان هم آقای خونه ٬خونه تشریف ندارن و ماموریت تشریف دارن و من تک و تنها...شاید تنهایی وبی خوابی گیجم کرده...شما ببخشید</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 00:52:19 GMT</pubDate>
					<comments>http://sookootez.blogsky.com/Comments.bs?PostID=63</comments>
          <guid>http://sookootez.blogsky.com/1387/04/24/post-63/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[کادو]]></title>
					<link>http://sookootez.blogsky.com/1387/04/09/post-62/</link>
					<description><![CDATA[<P>امروز بعد از ظهر با ملیکا قرارگذاشتم که با هم بریم بیرون واسه خواهر شوهرش کادوی تولد بخره!!</P>
<P>این ملیکا من و کشت!!&nbsp;</P>
<P>نمی خواد زیاد خرج کنه....از اون طرف میخواد چیز ارزونی که خریده زیاد به نظر برسه!!مهمتر از همه نگرانه که آیا بپسنده یا نه!!؟؟</P>
<P>قربون شکل ماهت !آخه الان همه تو بازار هستن و قیمت همه چیز و دارن!واسه چی خودت رو اذیت می کنی!!؟</P>
<P>شاید کاری که من می کنم درست نباشه...ولی...من تو کادو خریدن هر چی خودم دلم بخواد می خرم و هرچی خودم دوست داشته باشم...هفته پیش واسه تولد افسانه ...بنفشه آفریقایی خوشگل خریدم!! چون دوستش داشتم٬ الان ۲ شبه که اومده پیش خودم!! افسانه رفته دوبی و اون و سپرده دست من!!</P>
<P>اممم...یه خاطره...اول دبستان که بودم ٬ رفتم تولد یکی از دوستام...دو روز بعدش با هم قهر کردیم..من هم گفتم : کادوی من پس بیار!!</P>
<P>خطرناک هستم٬نه؟؟</P>
<P>&nbsp;</P>
<P align=center><IMG alt="" hspace=0 src="http://imagecache2.allposters.com/images/SAG/LS003.jpg" align=baseline border=0></P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 23:06:05 GMT</pubDate>
					<comments>http://sookootez.blogsky.com/Comments.bs?PostID=62</comments>
          <guid>http://sookootez.blogsky.com/1387/04/09/post-62/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[من اومدم]]></title>
					<link>http://sookootez.blogsky.com/1387/04/06/post-59/</link>
					<description><![CDATA[<P>یک ماه از آخرین نوشته ام می گذره. توی این یک ماه٬ یک عالمه حرف تو دلم موند و جوجه شد!! با ابنکه حرف جوجه شده زیاد دارم. جوجه زشت هارو اصلا یادم نیست ...دادم دست بابای قوقولیشون..ولی جوجه خوشگل هارو واسه خودم نگه داشتم. </P>
<P>مسافرت رفتم.</P>
<P>&nbsp;باشگاه واسه یه ماه تعطیل شد و ما تو خونه ای که نیلو گرفته شروع کردیم واسه خودمون ورزش کردن!!بعدشم استخر ...چه حالی میده!!</P>
<P>&nbsp;تولد ۲۴ سالگی ...بخندم یا بگریم....خیلی خوش گذشت ولی پیر شدیم !! </P>
<P>کنکور کارشناسی ارشد دادیم!! این هم تفریح بود...(یکی از دوستان پرسیده بود چی خوندم٬ تغذیه خوندم٬شهید بهشتی)</P>
<P>&nbsp;کلاس رقص می رم...البته جدیدا...هنوزکفش نخریدم!! </P>
<P>دیشب هم مهمونی بودیم...تا ساعت ۲ جیغ کشیدیم...وا !!خدا به دور!!</P>
<P>&nbsp;خوشی نزده زیر دلم...البته به هیچ وجه ناشکری نمیکنم...ولی ..</P>
<P>یه جوجه زشت یادم اومد...یه روز اینقدر ناراحت بودم که شب کارم به بیمارستان کشید....گاستریت حاد... </P>
<P>خوب زندگی همینه..تلخ و شیرین... </P>
<P>از همه دوستهای عزیزم&nbsp;که توی این مدت که من نبودم به یادم بودن کمال تشکر رو دارم...می بوسمتون!! </P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 00:51:20 GMT</pubDate>
					<comments>http://sookootez.blogsky.com/Comments.bs?PostID=59</comments>
          <guid>http://sookootez.blogsky.com/1387/04/06/post-59/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[سمینار]]></title>
					<link>http://sookootez.blogsky.com/1387/03/05/post-58/</link>
					<description><![CDATA[<P>پارسال همیچین شبی تا دیروقت بیدار بودم٬ چون فرداش سمینار داشتم٬ سمینار تو رشته ما تقریبا همون دفاع ست٬ واسه همین سخت می گیرنش! </P>
<P>روز خوبی بود٬ آیدین هم اومد٬ دلگرمم کرد٬ همه دوستهام هم اومده بودن٬&nbsp;با آرامش ارائه دادم...هروقت چشمم به آیدین می افتاد با رضایت سرشو تکون می داد ..ولی من خبر نداشتم که داره شیطونی می کنه ...دوستهام و تحریک می کرده که وقتی ارائه زهرا تموم شد موج مکزیکی بریم و سوت بزنیم!! واقعا که!!همسر ما رو؟!&nbsp;یه کادوی خوشگل هم برام گرفته بود...باورم نمی شد یه گردنبند با سنگ آمی تیس!! کلی هم دوستام برام کتاب و گل آورده بودن!! موقع ارائه هم مامان آیدین زنگ زده بوده که خبربگیره چی شد؟؟!! آیدین گوشی رو گرفته بوده تا صدای من و بشنوه ...کلی از ذوقش گریه کرده بوده!!( تو رو خدا نخندین و نگین چقده لوس!! خوب دیگه من و خیلی دوست داره!!)&nbsp;بعدش هم زنگیدیم به مهدی شوهر ملیکا با هم رفتیم ناهار بیرون!! مهدی هم یه دسته گل خیلی خوشگل واسم آورد!!</P>
<P>امروز هم سمینار یکی از دوستام بود٬ازم خواسته بود حتما برم و من هم رفتم!!</P>
<P>پشت چراغ قرمز یه پسری گیر داد که گل بخرم !!یه دسته غنچه گل رز!! با وجود اینکه می دونستم تا عصر قرار نیست برم خونه و&nbsp;اون گل ها قراره تو ماشین پژمرده بشن ٬نمی دونم چرا خریدمشون!!شاید روزی اون پسر رو امروز خدا داده بود به من بدم بهش!! </P>
<P>با مطهره رفتیم شهر کتاب٬خیلی دوست دارمش!! مخصوصا آیدین کلی بن کتاب شهر کتاب بهم داده...من هم دیگه راحت!!!چند تا کتاب خریدیم و رفتیم دانشکده...دوست من هم خوب سمینارشو ارائه داد و از شانس خوبش استادها باهم لج کرده بودن و سوال سختی ازش نپرسیدن...</P>
<P>چیزی که برام جالبه اینکه دو تا استاد با هم جلوی دانشجو جماعت بگو مگو کردن و یکیشون اون یکی رو <STRONG><FONT size=3>تو</FONT></STRONG> خطاب می کرد...حالا انتظار دارن همون دانشجو با اونها خوب صحبت کنن...شما که به خودتون احترام نمی زارین از بقیه ...</P>
<P>همون استاد...با غیظ گفت( با افاده بخونین) :لطفا زودتر سمینارتون رو ارائه بدین ...چون من تا ساعت ۳ و نیم بیشتر نیستم٬&nbsp;یکی از پسر ها هم گفت(همونطور که نوشتم بخونین):استادهنوز ساعت یک ربع به ۳ ست!!باش اونوقت برو!</P>
<P>امروز هوا خیلی گرم بود!(ربطی نداشت٬می دونم)</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 25 May 2008 23:44:35 GMT</pubDate>
					<comments>http://sookootez.blogsky.com/Comments.bs?PostID=58</comments>
          <guid>http://sookootez.blogsky.com/1387/03/05/post-58/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
